مهر قبولي شهادت داستان
من فقط ياد گرفتم كه زندگي سراسر آزمون است اما كسي نگفت كه مهر قبولي اش شهادت است ، و من مانده ام پشت اين درب ها و كارنامه ام حتي يك مهر آفرين هم ندارد.
شهادت از من مي گريزد ، چنانچه من از مرگ خويش مي گريزم و هيچ كس به من نگفت تا شهادت هست شهيد بايد شد ، زندگي با يد كرد.
من هرگز ندانستم كه شقايق چه گلي است ؟
و فقط راضي شدم به اين زمزمه: چرا بستند راه آسمان را ؟ چرا برداشتند اين نردبان را ؟
نمي دانستم آن روزها كه عده اي بي بال پرواز مي كردند و پروا نگان به حال آنان غبطه مي خوردند، و اين شد كه من امروز در گل مانده ام حتي در هزاران فرسخي راه آنان كه رفتند و كار حسيني كردند ، آنان كه خواستند تا بمانم و كار زينبي كنم .
چقدر دلم مي خواهد لا به لاي رمل هاي فكه گم شوم ، چقدر دلم مي خواهد طلوع دو كوهه مرا ذوب كند در خويش ، و غروب شلمچه مرا در آتش عشق به ياران آخرالزمان اش خاكستر كند ، چقدر دلم مي خواهد در مقر شهيد چمران دهلاويه با نور يك شمع كوچك دلم روشن شود، دلم مي خواهد در هويزه به جاي مادر شهيد علم الهدي من زير خاك باشم حيف اند مادران شهدا ، دلم مي خواهد سحرگاهي كه دور حسينيه گردان تخريب مي گردم خداوند اين طواف را از من بپذيرد .
ناصر ملكي
این عکس شهید روحانی مصطفی جهاندیده است